نویسنده :
کوچک - ساعت ۱:٠٠ ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۸
.
.
.
اینجا رو هنوز دوست دارم...
نویسنده :
کوچک - ساعت ٧:٤٤ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٧
اه چه این آدم بد اخلاقه... خوشم نمیاد از این وضع...
عادی باش خوب!
.
.
نویسنده :
کوچک - ساعت ۱٢:٥٦ ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦
هر چند یکبار وبلاگی می سازم به این امید که حرفهامو بزنم و مطمئن باشم آشنایی نیست....
اما چندی بعد دوباره وبلاگی دیگر...
پی نوشت: در همه شان خودم مشترکم....
نویسنده :
کوچک - ساعت ۱٢:۳٢ ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦
گاهی آنقدر بدجنس میشم که میخوام یه دفترچه بردارم...تمام بدیها وتوهین های دورو بریهامو توش بنویسم.......حتی اگه بخشیدمشون ،باز یه جایی بنویسم که یادم بمونه !!!
گاهی هم انقدر رئوف و بی خیال میشم...که میخوام گوشی رو بردارم به همه زنگ واس ام س بزنم وحالشونو بپرسم....حتی اونا که بهم بد کردن..اونا که ازشون خوشم نمیاد...اونا که بهم دروغ گفتن وشکستنم...یاد شاید هنوزم میگن.....جهنم...فکر کنن بی غیرتم و حالیم نیست...فکر کنن دارم منت کشی میکنم...اصلا فکر کنن دوستشون دارم....آخه لامصب مگه این دنیا چند روزه؟؟مگه چندوقت تو این خراب شده موندگاریم؟
از یه وبلاگ کپی کردم...اما حرفش حرف خودمه...میفهمی که؟
دلم میخود این یه پستو حتمن بخونی...
نویسنده :
کوچک - ساعت ٥:٠٢ ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٦
از درون یخ کرده ام
سرم داغ است
پلک هایم را روی هم میگذارم
سوزشی باریک حس می کنم...
تصویری از دور دستها در ذهن
با پرچمی از تسلیم همراه....
من خالی ام از بغض و کینه و نفرت....
نویسنده :
کوچک - ساعت ۱٢:٠٠ ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٦
این یارو حرف هاش خیلی زیبا بود و اگر هر کدوم از ماها سعی کنیم حتمن می تونیم نقش مهمی داشته باشیم... هنوز ذهنم مشغول این حرف هاس... واقعن از لحظه لحظه ی حرف هاش لذت بردم...
... آهای تویی که مخاطبم نیستی... میخام اقرار کنم که اولش از کارتون تعجب کردمو رسمن فکم چسبید... اما تو مکالمه ی بعدی از این صداقت و آرامشی که تو لحنت بود لذت بردم و حالا فقط آرزوی خوشی برات دارم... وی تونی رو من حساب کنی.
...دلم برای مامانم تنگ نشده...آيا واقعن این من نیستم؟شاید هم ذهنم پره؟یا هنوز جا داره؟شاید هم چون میدونم برمیگرده؟
نویسنده :
کوچک - ساعت ٤:٥۳ ب.ظ روز یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦
گاهی با هوسی
دفتر چه ی قدیمی رو ورق میزنم
و گاه خاطره ایی در دلم جان میگیرد!
ذهنم را خوب کاویده ام...
همه چیز همان است که باید
این حسی غریب هست
که این فاصله را رعایت می کند...
نویسنده :
کوچک - ساعت ۳:٤٩ ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦
اینجا چه گرد و خاکی گرفته...
حتی دیگه تغییر قالبش هم ارضام نمیکنه!!!
بذار هر وقت میام این یه وجب خاک رو ببینم و فک کنم زمان زیادی گذشته!
* میگه: هواست پزته....
من خندیدم... اما راس میگه خداییش.
نویسنده :
کوچک - ساعت ۳:۳٠ ب.ظ روز سهشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦
هی می خوام اینجا یه پست جدید بذارم.
یه کم فک که چی باد نوشت؟
چرا هیچی یادم نمیاد که توی اینجا بنویسممممم...باز مینویسم....صدا کن مرا
صدای تو خوب است...صدای تو..
چقدر حال میکنم با این شعر...
نویسنده :
کوچک - ساعت ۱:۱٢ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦
صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینۀ آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است.
سپهری